ساکنان دریا پس ازمدتی صدای امواج رانمی شنوند
چه تلخست قصه ی عادت...
عادت
|
نبـــــــــوده... نیســــــت... نخواهــــد بود... کسی عزیـــزتر از تــــــــــــو برای من... می آیــــــی "تپش قلبــــــم" دوچندان میشود "سخن" میگویـــــی دل بــــی تاب "بی قــــرارتر" میشود لحظه ها آماده عاشـــــق شدن یک آسمان "عشــــــق" ارزانی "نگاهـــــم" میکنی و من مات و مبهوت در دلـــــم میگویم عجیب دوستش دارم
گاهی خراب کردن پل ها چیز بدی نیست... گاهی نباید به جایی برگشت که از همان ابتدا نباید قدم میگذاشتیم... خدایا التماست میکنم!!! همه ی دنیایت ارزانی دیگران!!! ولی آنکه دنیای من است ... مال دیگری نباشد.....!! من همان منم!
تو مقصری اگر من دیگر من سابق نیستم!
من را به من نبودن محکوم نکن!
من همانم که درگیر عشقش بودی!
یادت نمی آید؟!
من همانم !
حتی اگر...
...این روز ها...
هر دویمان..
بوی بی تفاوتی بدهیم!!!
![]()
دستانم تشنه ی دستان توست
شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم
با تو می مانم
بی آنکه دغدغه های فردا را داشته باشم
زیرا می دانم
فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت ...
![]()
|